کسی دید صحرای محشر به خواب
مس تفته روی زمین ز آفتاب
۱همی بر فلک شد ز مردم خروش
دماغ از تبش میبرآمد به جوش
۲یکی شخص از این جمله در سایهای
به گردن بر از خلد پیرایهای
۳بپرسید کای مجلس آرای مرد
که بود اندر این مجلست پایمرد؟
۴رزی داشتم بر در خانه، گفت
به سایه درش نیکمردی بخفت
۵در این وقت نومیدی آن مرد راست
گناهم ز دادار داور بخواست
۶که یارب بر این بنده بخشایشی
کز او دیدهام وقتی آسایشی
۷چه گفتم چو حل کردم این راز را؟
بشارت خداوند شیراز را
۸که جمهور در سایهٔ همتش
مقیمند و بر سفرهٔ نعمتش
۹درختی است مرد کرم، باردار
وز او بگذری هیزم کوهسار
۱۰حطب را اگر تیشه بر پی زنند
درخت برومند را کی زنند؟
۱۱بسی پای دار، ای درخت هنر
که هم میوهداری و هم سایهور
۱۲بگفتیم در باب احسان بسی
ولیکن نه شرط است با هر کسی
۱۳بخور مردم آزار را خون و مال
که از مرغ بد کنده به پر و بال
۱۴یکی را که با خواجهٔ توست جنگ
به دستش چرا میدهی چوب و سنگ؟
۱۵بر انداز بیخی که خار آورد
درختی بپرور که بار آورد
۱۶کسی را بده پایهٔ مهتران
که بر کهتران سر ندارد گران
۱۷مبخشای بر هر کجا ظالمی است
که رحمت بر او جور بر عالمی است
۱۸جهانسوز را کشته بهتر چراغ
یکی به در آتش که خلقی به داغ
۱۹هر آن کس که بر دزد رحمت کند
به بازوی خود کاروان میزند
۲۰جفاپیشگان را بده سر بباد
ستم بر ستم پیشه عدل است و داد
۲۱