چو دور خلافت به مأمون رسید
یکی ماه پیکر کنیزک خرید
۱به چهر آفتابی، به تن گلبنی
به عقل خردمند بازی کنی
۲به خون عزیزان فرو برده چنگ
سر انگشتها کرده عناب رنگ
۳بر ابروی عابد فریبش خضاب
چو قوس قزح بود بر آفتاب
۴شب خلوت آن لعبت حور زاد
مگر تن در آغوش مأمون نداد
۵گرفت آتش خشم در وی عظیم
سرش خواست کردن چو جوزا دو نیم
۶بگفتا سر اینک به شمشیر تیز
بینداز و با من مکن خفت و خیز
۷بگفت از چه بر دل گزند آمدت؟
چه خصلت ز من ناپسند آمدت؟
۸بگفت ار کشی ور شکافی سرم
ز بوی دهانت به رنج اندرم
۹کشد تیر پیکار و تیغ ستم
به یک بار و بوی دهن دم به دم
۱۰شنید این سخن سرور نیکبخت
برآشفت تند و برنجید سخت
۱۱همه شب در این فکر بود و نخفت
دگر روز با هوشمندان بگفت
۱۲طبیعت شناسان هر کشوری
سخن گفت با هر یک از هر دری
۱۳دلش گرچه در حال از او رنجه شد
دوا کرد و خوشبوی چون غنچه شد
۱۴پری چهره را همنشین کرد و دوست
که این عیب من گفت، یار من اوست
۱۵به نزد من آن کس نکوخواه توست
که گوید فلان خار در راه توست
۱۶به گمراه گفتن نکو میروی
جفایی تمام است و جوری قوی
۱۷هر آن گه که عیبت نگویند پیش
هنر دانی از جاهلی عیب خویش
۱۸مگو شهد شیرین شکر فایق است
کسی را که سقمونیا لایق است
۱۹چه خوش گفت یک روز دارو فروش:
شفا بایدت داروی تلخ نوش
۲۰اگر شربتی بایدت سودمند
ز سعدی ستان تلخ داروی پند
۲۱به پرویزن معرفت بیخته
به شهد ظرافت برآمیخته
۲۲