ز تاج مَلِکزادهای در مناخ
شبی لعلی افتاد در سنگلاخ
۱پدر گفتش اندر شب تیرهرنگ
چه دانی که گوهر کدام است و سنگ؟
۲همه سنگها پاس دار ای پسر
که لعل از میانش نباشد به در
۳در اوباش، پاکان شوریده رنگ
همان جای تاریک و لعلند و سنگ
۴چو پاکیزهنفسان و صاحبدلان
بر آمیختهستند با جاهلان
۵به رغبت بکش بار هر جاهلی
که افتی بهسر وقت صاحبدلی
۶کسی را که با دوستی سرخوش است
نبینی که چون بار دشمن کش است؟
۷بدرّد چو گل جامه از دست خار
که خون در دل افتاده خندد چو نار
۸غم جمله خور در هوای یکی
مراعات صد کن برای یکی
۹گرت خاکپایانِ شوریدهسر
حقیر و فقیر آید اندر نظر
۱۰به مردی کز ایشان به در نیست آن
به خدمت کمر بندشان بر میان
۱۱تو هرگز مبینشان به چشم پسند
که ایشان پسندیده حق بسند
۱۲کسی را که نزدیک ظنت بد اوست
چه دانی که صاحبولایت خود اوست؟
۱۳در معرفت بر کسانی است باز
که درهاست بر روی ایشان فراز
۱۴بسا تلخ عیشان تلخی چشان
که آیند در حله دامنکشان
۱۵ببوسی گرت عقل و تدبیر هست
ملکزاده را در نواخانه دست
۱۶که روزی برون آید از شهربند
بلندیت بخشد چو گردد بلند
۱۷مسوزان درخت گل اندر خریف
که در نوبهارت نماید ظریف
۱۸