گدایی شنیدم که در تنگجای
نهادش عُمَر پای بر پشتِ پای
۱ندانست درویشِ بیچاره کاوست
که رنجیده دشمن نداند ز دوست
۲برآشفت بر وی که کوری مگر؟
بدو گفت سالارِ عادل عُمَر
۳نه کورم ولیکن خطا رفت کار
ندانستم از من گنه در گذار
۴چه منصف بزرگانِ دین بودهاند
که با زیردستان چنین بودهاند
۵فروتن بوَد هوشمندِ گُزین
نهد شاخِ پُرمیوه سَر بر زمین
۶بنازند فردا تواضعکنان
نگون از خجالت سرِ گردنان
۷اگر میبترسی ز روزِ شمار
از آن کز تو ترسد خطا درگذار
۸مکُن خیره بر زیردستان ستم
که دستی است بالایِ دستِ تو هم
۹