یکی را پسر گم شد از راحله
شبانگه بگردید در قافله
۱ز هر خیمه پرسید و هر سو شتافت
به تاریکی آن روشنایی بیافت
۲چو آمد بر مردم کاروان
شنیدم که میگفت با ساروان
۳ندانی که چون راه بردم به دوست!
هر آن کس که پیش آمدم گفتم اوست
۴از آن اهل دل در پی هر کسند
که باشد که روزی به مردی رسند
۵برند از برای دلی بارها
خورند از برای گلی خارها
۶