شبی یاد دارم که چشمم نخفت
شنیدم که پروانه با شمع گفت
۱که من عاشقم گر بسوزم رواست
تو را گریه و سوز باری چراست؟
۲بگفت ای هوادار مسکین من
برفت انگبین یار شیرین من
۳چو شیرینی از من به در میرود
چو فرهادم آتش به سر میرود
۴همی گفت و هر لحظه سیلاب درد
فرو میدویدش به رخسار زرد
۵که ای مدعی عشق کار تو نیست
که نه صبر داری نه یارای ایست
۶تو بگریزی از پیش یک شعله خام
من استادهام تا بسوزم تمام
۷تو را آتش عشق اگر پر بسوخت
مرا بین که از پای تا سر بسوخت
۸همه شب در این گفت و گو بود شمع
به دیدار او وقت اصحاب، جمع
۹نرفته ز شب همچنان بهرهای
که ناگه بکشتش پریچهرهای
۱۰همی گفت و میرفت دودش به سر
که این است پایان عشق، ای پسر
۱۱اگر عاشقی خواهی آموختن
به کشتن فرج یابی از سوختن
۱۲مکن گریه بر گور مقتول دوست
برو خرمی کن که مقبول اوست
۱۳اگر عاشقی سر مشوی از مرض
چو سعدی فرو شوی دست از غرض
۱۴فدایی ندارد ز مقصود چنگ
و گر بر سرش تیر بارند و سنگ
۱۵به دریا مرو گفتمت زینهار
وگر میروی تن به طوفان سپار
۱۶