کسی گفت پروانه را کای حقیر
برو دوستی در خور خویش گیر
۱رهی رو که بینی طریق رجا
تو و مهر شمع از کجا تا کجا؟
۲سمندر نهای گرد آتش مگرد
که مردانگی باید آنگه نبرد
۳ز خورشید پنهان شود موش کور
که جهل است با آهنین پنجه زور
۴کسی را که دانی که خصم تو اوست
نه از عقل باشد گرفتن به دوست
۵تو را کس نگوید نکو میکنی
که جان در سر کار او میکنی
۶گدایی که از پادشه خواست دخت
قفا خورد و سودای بیهوده پخت
۷کجا در حساب آرد او چون تو دوست
که روی ملوک و سلاطین در اوست؟
۸مپندار کاو در چنان مجلسی
مدارا کند با چو تو مفلسی
۹وگر با همه خلق نرمی کند
تو بیچارهای با تو گرمی کند
۱۰نگه کن که پروانهٔ سوزناک
چه گفت، ای عجب گر بسوزم چه باک؟
۱۱مرا چون خلیل آتشی در دل است
که پنداری این شعله بر من گل است
۱۲نه دل دامن دلستان میکشد
که مهرش گریبان جان میکشد
۱۳نه خود را بر آتش به خود میزنم
که زنجیر شوق است در گردنم
۱۴مرا همچنان دور بودم که سوخت
نه این دم که آتش به من در فروخت
۱۵نه آن میکند یار در شاهدی
که با او توان گفتن از زاهدی
۱۶که عیبم کند بر تولای دوست؟
که من راضیم کشته در پای دوست
۱۷مرا بر تلف حرص دانی چراست؟
چو او هست اگر من نباشم رواست
۱۸بسوزم که یار پسندیده اوست
که در وی سرایت کند سوز دوست
۱۹مرا چند گویی که در خورد خویش
حریفی به دست آر همدرد خویش
۲۰بدان ماند اندرز شوریده حال
که گویی به کژدم گزیده منال
۲۱کسی را نصیحت مگو ای شگفت
که دانی که در وی نخواهد گرفت
۲۲ز کف رفته بیچارهای را لگام
نگویند کآهسته ران ای غلام
۲۳چه نغز آمد این نکته در سندباد
که عشق آتش است ای پسر پند، باد
۲۴به باد آتش تیز برتر شود
پلنگ از زدن کینه ور تر شود
۲۵چو نیکت بدیدم بدی میکنی
که رویم فرا چون خودی میکنی
۲۶ز خود بهتری جوی و فرصت شمار
که با چون خودی گم کنی روزگار
۲۷پی چون خودی خودپرستان روند
به کوی خطرناک مستان روند
۲۸من اول که این کار سر داشتم
دل از سر به یک بار برداشتم
۲۹سر انداز در عاشقی صادق است
که بدزهره بر خویشتن عاشق است
۳۰اجل ناگهی در کمینم کشد
همان به که آن نازنینم کشد
۳۱چو بی شک نبشتهست بر سر هلاک
به دست دلارام خوشتر هلاک
۳۲نه روزی به بیچارگی جان دهی؟
همان به که در پای جانان دهی
۳۳