شنیدم که در مصر میری اجل
سپه تاخت بر روزگارش اجل
۱جمالش برفت از رخ دل فروز
چو خور زرد شد بس نماند ز روز
۲گزیدند فرزانگان دست فوت
که در طب ندیدند داروی موت
۳همه تخت و ملکی پذیرد زوال
به جز ملک فرمانده لایزال
۴چو نزدیک شد روز عمرش به شب
شنیدند میگفت در زیر لب
۵که در مصر چون من عزیزی نبود
چو حاصل همین بود چیزی نبود
۶جهان گرد کردم نخوردم برش
برفتم چو بیچارگان از سرش
۷پسندیده رایی که بخشید و خورد
جهان از پی خویشتن گرد کرد
۸در این کوش تا با تو ماند مقیم
که هرچ از تو ماند دریغ است و بیم
۹کند خواجه بر بستر جانگداز
یکی دست کوتاه و دیگر دراز
۱۰در آن دم تو را مینماید به دست
که دهشت زبانش ز گفتن ببست
۱۱که دستی به جود و کرم کن دراز
دگر دست کوته کن از ظلم و آز
۱۲کنونت که دست است خاری بکن
دگر کی بر آری تو دست از کفن؟
۱۳بتابد بسی ماه و پروین و هور
که سر بر نداری ز بالین گور
۱۴