چو الب ارسلان جان به جانبخش داد
پسر تاج شاهی به سر برنهاد
۱به تربت سپردندش از تاجگاه
نه جای نشستن بد آماجگاه
۲چنین گفت دیوانهای هوشیار
چو دیدش پسر روز دیگر سوار
۳زهی ملک و دوران سر در نشیب
پدر رفت و پای پسر در رکیب
۴چنین است گردیدن روزگار
سبک سیر و بدعهد و ناپایدار
۵چو دیرینه روزی سرآورد عهد
جوان دولتی سر برآرد ز مهد
۶منه بر جهان دل که بیگانهای است
چو مطرب که هر روز در خانهای است
۷نه لایق بود عیش با دلبری
که هر بامدادش بود شوهری
۸نکویی کن امسال چون ده تو راست
که سال دگر دیگری دهخداست
۹