چنان قَحط سالی شد اندر دمشق
که یاران فراموش کردند عشق
۱چنان آسمان بر زمین شد بَخیل
که لب تَر نکردند، زرع و نَخیل
۲بخوشید سرچشمههای قدیم
نَمانْد آب، جز آبِ چشمِ یتیم
۳نبودی بهجز آهِ بیوهْ زنی
اگر بَر شدی دودی از روزَنی
۴چو درویشِ بیرنگْ دیدم درخت
قوی بازوان، سُست و درمانده سخت
۵نه در کوه سبزی نه در باغ شَخ
ملخْ بوستان خورده، مَردُمْ ملخ
۶در آن حال، پیش آمدم دوستی
از او مانده بر استخوان، پوستی
۷وگرچه به مُکنت، قوی حال بود
خداوندِ جاه و زر و مال بود
۸بدو گفتم: ای یارِ پاکیزهخوی
چه درماندگی پیشت آمد؟ بگوی
۹بغُرّید بر من، که عقلت کجاست؟
چو دانیّ و پُرسی، سؤالت خطاست
۱۰نبینی که سختی به غایت رسید؟
مَشَقَّت به حَدِّ نَهایت رسید؟
۱۱نه باران همی آید از آسمان
نه بَر میرود، دودِ فریادخوان
۱۲بدو گفتم: آخِر تو را باک نیست
کُشَد زَهر، جایی که تریاک نیست
۱۳گر از نیستی دیگری شد هلاک
تو را هست، بَط را ز طوفان چه باک؟
۱۴نگه کرد رنجیده در منْ فَقیه
نگه کردنِ عالِمْ اندر سَفیه
۱۵که مَرد ارچه بر ساحل است، ای رفیق
نیاساید و دوستانش غَریق
۱۶من از بینوایی نِیَم رویْ زرد
غمِ بینوایان، رُخَم زرد کرد
۱۷نخواهد که بیند خردمند، ریش
نه بر عُضوِ مردم، نه بر عُضوِ خویش
۱۸یکی اول از تَندُرُستانْ منم
که ریشی ببینم بلرزد تنم
۱۹مُنَغَّص بُوَد عیش آن تندرست
که باشد به پهلوی بیمارِ سست
۲۰چو بینم که درویشِ مسکین نخورد
به کامْ اَندَرَم، لُقمه زهر است و درد
۲۱یکی را به زندانْ درش دوستان
کجا مانَدَش، عیشِ در بوستان؟
۲۲