میان دو عم زاده وصلت فتاد
دو خورشید سیمای مهتر نژاد
۱یکی را به غایت خوش افتاده بود
دگر نافر و سرکش افتاده بود
۲یکی خلق و لطف پریوار داشت
یکی روی در روی دیوار داشت
۳یکی خویشتن را بیاراستی
دگر مرگ خویش از خدا خواستی
۴پسر را نشاندند پیران ده
که مهرت بر او نیست مهرش بده
۵بخندید و گفتا به صد گوسفند
تغابن نباشد رهایی ز بند
۶به ناخن پری چهره میکند پوست
که هرگز بدین کی شکیبم ز دوست؟
۷نه صد گوسفندم که سیصد هزار
نباید به نادیدن روی یار
۸تو را هر چه مشغول دارد ز دوست
اگر راست خواهی دلارامت اوست
۹یکی پیش شوریده حالی نبشت
که دوزخ تمنا کنی یا بهشت؟
۱۰بگفتا مپرس از من این ماجرا
پسندیدم آنچ او پسندد مرا
۱۱