سرشتهست بارئ شفا در عسل
نه چندان که زور آورد با اجل
۱عسل خوش کند زندگان را مزاج
ولی درد مردن ندارد علاج
۲رمق ماندهای را که جان از بدن
برآمد، چه سود انگبین در دهن؟
۳یکی گرز پولاد بر مغز خورد
کسی گفت صندل بمالش به درد
۴ز پیش خطر تا توانی گریز
ولیکن مکن با قضا پنجه تیز
۵درون تا بود قابل شرب و اکل
بدن تازه روی است و پاکیزه شکل
۶خراب آنگه این خانه گردد تمام
که با هم نسازند طبع و طعام
۷طبایع تر و خشک و گرم است و سرد
مرکب از این چار طبع است مرد
۸یکی زین چو بر دیگری یافت دست
ترازوی عدل طبیعت شکست
۹اگر باد سرد نفس نگذرد
تف معده جان در خروش آورد
۱۰وگر دیگ معده نجوشد طعام
تن نازنین را شود کار خام
۱۱در اینان نبندد دل، اهل شناخت
که پیوسته با هم نخواهند ساخت
۱۲توانایی تن مدان از خورش
که لطف حقت میدهد پرورش
۱۳به حقش که گر دیده بر تیغ و کارد
نهی، حق شکرش نخواهی گزارد
۱۴چو رویی به طاعت نهی بر زمین
خدا را ثناگوی و خود را مبین
۱۵گدایی است تسبیح و ذکر و حضور
گدا را نباید که باشد غرور
۱۶گرفتم که خود خدمتی کردهای
نه پیوسته اقطاع او خوردهای؟
۱۷