شنیدم که بگریست سلطان روم
بر نیکمردی ز اهل علوم
۱که پایابم از دست دشمن نماند
جز این قلعه و شهر با من نماند
۲بسی جهد کردم که فرزند من
پس از من بود سرور انجمن
۳کنون دشمن بدگهر دست یافت
سر دست مردی و جهدم بتافت
۴چه تدبیر سازم، چه درمان کنم؟
که از غم بفرسود جان در تنم
۵بگفت ای برادر غم خویش خور
که از عمر بهتر شد و بیشتر
۶تو را این قدر تا بمانی بس است
چو رفتی جهان جای دیگر کس است
۷اگر هوشمند است و گر بیخرد
غم او مخور کاو غم خود خورد
۸مشقت نیرزد جهان داشتن
گرفتن به شمشیر و بگذاشتن
۹بدین پنج روزه اقامت مناز
به اندیشه تدبیر رفتن بساز
۱۰که را دانی از خسروان عجم
ز عهد فریدون و ضحاک و جم
۱۱که بر تخت و ملکش نیامد زوال؟
نماند به جز ملک ایزد تعال
۱۲که را جاودان ماندن امید ماند
چو کس را نبینی که جاوید ماند؟
۱۳که را سیم و زر ماند و گنج و مال
پس از وی به چندی شود پایمال
۱۴وز آن کس که خیری بماند روان
دمادم رسد رحمتش بر روان
۱۵بزرگی کز او نام نیکو نماند
توان گفت با اهل دل کاو نماند
۱۶الا تا درخت کرم پروری
گر امیدواری کز او بر خوری
۱۷کرم کن که فردا که دیوان نهند
منازل به مقدار احسان دهند
۱۸یکی را که سعی قدم پیشتر
به درگاه حق، منزلت بیشتر
۱۹یکی باز پس خائن و شرمسار
بترسد همی مرد ناکرده کار
۲۰بهل تا به دندان گزد پشت دست
تنوری چنین گرم و نانی نبست
۲۱بدانی گه غله برداشتن
که سستی بود تخم ناکاشتن
۲۲