به سرهنگ سلطان چنین گفت زن
که خیز ای مبارک در رزق زن
۱برو تا ز خوانت نصیبی دهند
که فرزندکانت نظر بر رهند
۲بگفتا بود مطبخ امروز سرد
که سلطان به شب نیت روزه کرد
۳زن از ناامیدی سر انداخت پیش
همی گفت با خود دل از فاقه ریش
۴که سلطان از این روزه گویی چه خواست؟
که افطار او عید طفلان ماست
۵خورنده که خیرش برآید ز دست
به از صائمالدهر دنیاپرست
۶مُسلَّم کسی را بود روزهداشت
که درماندهای را دهد نان چاشت
۷وگرنه چه لازم که سعیی بری
ز خود بازگیری و هم خود خوری؟
۸