یکی نانخورش جز پیازی نداشت
چو دیگر کسان برگ و سازی نداشت
۱پراکندهای گفتش ای خاکسار
برو طبخی از خوان یغما بیار
۲بخواه و مدار از کس ای خواجه باک
که مقطوع روزی بود شرمناک
۳قبا بست و چابک نوردید دست
قبایش دریدند و دستش شکست
۴شنیدم که میگفت و خون میگریست
که ای نفس، خودکرده را چاره چیست؟
۵بلا جوی باشد گرفتار آز
من و خانه منبعد و نان و پیاز
۶جوینی که از سعی بازو خورم
به از میده بر خوان اهل کرم
۷چه دلتنگ خفت آن فرومایه دوش
که بر سفرهٔ دیگران داشت گوش
۸