یکی پیرِ درویش در خاک کیش
چه خوش گفت با همسر زشت خویش
۱چو دست قضا زشترویت سرشت
میندای گلگونه بر روی زشت
۲که حاصل کند نیکبختی به زور؟
به سرمه که بینا کند چشم کور؟
۳نیاید نکوکاری از بد رگان
محال است دوزندگی از سگان
۴همه فیلسوفان یونان و روم
ندانند کرد انگبین از زقوم
۵ز وحشی نیاید که مردم شود
به سعی اندر او تربیت گم شود
۶توان پاککردن ز زنگ آینه
ولیکن نیاید ز سنگ آینه
۷به کوشش نروید گل از شاخ بید
نه زنگی به گرمابه گردد سپید
۸چو رد مینگردد خدنگ قضا
سپر نیست مر بنده را جز رضا
۹