چنین گفت پیش زغن کرکسی
که نبود ز من دوربینتر کسی
۱زغن گفت از این در نشاید گذشت
بیا تا چه بینی بر اطراف دشت
۲شنیدم که مقدار یک روزه راه
بکرد از بلندی به پستی نگاه
۳چنین گفت دیدم گرت باور است
که یک دانه گندم به هامون بر است
۴زغن را نماند از تعجب شکیب
ز بالا نهادند سر در نشیب
۵چو کرکس بر دانه آمد فراز
گره شد بر او پایبندی دراز
۶ندانست از آن دانهای خوردنش
که دهر افکند دام در گردنش
۷نه آبستن در بود هر صدف
نه هر بار رامی زند بر هدف
۸زغن گفت از آن دانه دیدن چه سود
چو بینایی دام خصمت نبود؟
۹شنیدم که میگفت و گردن به بند
نباشد حذر با قدر سودمند
۱۰اجل چون به خونش بر آورد دست
قضا چشم باریک بینش ببست
۱۱در آبی که پیدا نگردد کنار
غرور شناور نیاید به کار
۱۲