بلند اختری نام او بختیار
قوی دستگه بود و سرمایهدار
۱به کوی گدایان درش خانه بود
زرش همچو گندم به پیمانه بود
۲چو درویش بیند توانگر به ناز
دلش بیش سوزد به داغ نیاز
۳زنی جنگ پیوست با شوی خویش
شبانگه چو رفتش تهیدست، پیش
۴که کس چون تو بدبخت، درویش نیست
چو زنبور سرخت جز این نیش نیست
۵بیاموز مردی ز همسایگان
که آخر نیم قحبهٔ رایگان
۶کسان را زر و سیم و ملک است و رخت
چرا همچو ایشان نهای نیکبخت؟
۷بر آورد صافیدل صوفپوش
چو طبل از تهیگاه خالی خروش
۸که من دست قدرت ندارم به هیچ
به سرپنجه دست قضا بر مپیچ
۹نکردند در دست من اختیار
که من خویشتن را کنم بختیار
۱۰