یکی رفت و دینار از او صد هزار
خلف برد صاحبدلی هوشیار
۱نه چون ممسکان دست بر زر گرفت
چو آزادگان دست از او بر گرفت
۲ز درویش خالی نبودی درش
مسافر به مهمانسرای اندرش
۳دل خویش و بیگانه خرسند کرد
نه همچون پدر سیم و زر بند کرد
۴ملامتکنی گفتش: ای باددست!
به یکره پریشان مکن هرچه هست
۵به سالی توان خرمن اندوختن
به یک دم نه مَردی بوَد سوختن
۶چو در تنگدستی نداری شکیب
نگهدار وقت فراخی حسیب
۷به دختر چه خوش گفت بانوی ده
که روز نوا برگ سختی بنه
۸همهوقت بر دار مَشک و سبوی
که پیوسته در ده روان نیست جوی
۹به دنیا توان آخرت یافتن
به زر پنجه شیر بر تافتن
۱۰به یک بار بر دوستان زر مپاش
وز آسیب دشمن به اندیشه باش
۱۱اگر تنگدستی مرو پیش یار
وگر سیم داری بیا و بیار
۱۲اگر روی بر خاک پایش نهی
جوابت نگوید به دست تهی
۱۳خداوند زر بر کنَد چشمِ دیو
به دام آوَرَد صخر جنی به ریو
۱۴تهیدست در خوبرویان مپیچ
که بیسیم مردم نیرزند هیچ
۱۵به دست تهی بر نیاید امید
به زر برکنی چشم دیو سپید
۱۶وگر هرچه یابی به کف بر نهی
کفت وقت حاجت بماند تهی
۱۷گدایان به سعی تو هرگز قوی
نگردند، ترسم تو لاغر شوی
۱۸چو منّاع خیر این حکایت بگفت
ز غیرت جوانمرد را رگ نخفت
۱۹پراکندهدل گشت از آن عیبجوی
بر آشفت و گفت ای پراکندهگوی
۲۰مرا دستگاهی که پیرامن است
پدر گفت میراث جد من است
۲۱نه ایشان به خست نگه داشتند؟
به حسرت بمردند و بگذاشتند؟
۲۲به دستم نیفتاد مال پدر
که بعد از من افتد به دست پسر
۲۳همان به که امروز مردم خورند
که فردا پس از من به یغما برند
۲۴خور و پوش و بخشای و راحت رسان
نگه می چه داری ز بهر کسان؟
۲۵برند از جهان با خود اصحاب رای
فرومایه ماند به حسرت بجای
۲۶زر و نعمت اکنون بده کآنِ توست
که بعد از تو بیرون ز فرمان توست
۲۷به دنیا توانی که عقبی خری
بخر، جانِ من، ور نه حسرت بَری
۲۸