زباندانی آمد به صاحبدلی
که محکم فروماندهام در گلی
۱یکی سِفله را ده درم بر من است
که دانگی از او بر دلم ده من است
۲همه شب پریشان از او حال من
همه روز چون سایه دنبال من
۳بکرد از سخنهای خاطر پریش
درون دلم چون درِ خانه ریش
۴خدایش مگر تا ز مادر بزاد
جز این ده درم چیز دیگر نداد
۵ندانسته از دفتر دین الف
نخوانده به جز باب لاینصرف
۶خور از کوه یک روز سر بر نزد
که آن قلتبان حلقه بر در نزد
۷در اندیشهام تا کدامم کریم
از آن سنگدل دست گیرد به سیم
۸شنید این سخن پیر فرخ نهاد
درستی دو، در آستینش نهاد
۹زر افتاد در دست افسانه گوی
برون رفت از آنجا چو زر تازهروی
۱۰یکی گفت: شیخ! این ندانی که کیست؟
بر او گر بمیرد نباید گریست
۱۱گدایی که بر شیر نر زین نهد
ابو زید را اسب و فرزین نهد
۱۲بر آشفت عابد که خاموش باش
تو مرد زبان نیستی، گوش باش
۱۳اگر راست بود آنچه پنداشتم
ز خلق آبرویش نگه داشتم
۱۴وگر شوخچشمی و سالوس کرد
الا تا نپنداری افسوس کرد
۱۵که خود را نگه داشتم آبروی
ز دست چنان گربزی یاوهگوی
۱۶بد و نیک را بذل کن سیم و زر
که این کسب خیر است و آن دفع شر
۱۷خنک آن که در صحبت عاقلان
بیاموزد اخلاق صاحبدلان
۱۸گرت عقل و رای است و تدبیر و هوش
به عزت کنی پند سعدی به گوش
۱۹که اغلب در این شیوه دارد مقال
نه در چشم و زلف و بناگوش و خال
۲۰