چه آوردم از بصره دانی عجب
حدیثی که شیرین تر است از رطب
۱تنی چند در خرقه راستان
گذشتیم بر طرف خرماستان
۲یکی در میان معده انبار بود
ز پر خواری خویش بس خوار بود
۳میان بست مسکین و شد بر درخت
وز آنجا به گردن در افتاد سخت
۴نه هر بار خرما توان خورد و برد
لت انبان بد عاقبت خورد و مرد
۵رئیس ده آمد که این را که کشت؟
بگفتم مزن بانگ بر ما درشت
۶شکم دامن اندر کشیدش ز شاخ
بود تنگدل رودگانی فراخ
۷شکم بند دست است و زنجیر پای
شکم بنده نادر پرستد خدای
۸سراسر شکم شد ملخ لاجرم
به پایش کشد مور کوچک شکم
۹برو اندرونی به دست آر، پاک
شکم پر نخواهد شد الّا به خاک
۱۰