شنیدم که دارای فرخ تبار
ز لشکر جدا ماند روز شکار
۱دوان آمدش گلهبانی به پیش
به دل گفت دارای فرخنده کیش
۲مگر دشمن است این که آمد به جنگ
ز دورش بدوزم به تیر خدنگ
۳کمان کیانی به زه راست کرد
به یک دم وجودش عدم خواست کرد
۴بگفت ای خداوند ایران و تور
که چشم بد از روزگار تو دور
۵من آنم که اسبان شه پرورم
به خدمت بدین مرغزار اندرم
۶ملک را دل رفته آمد به جای
بخندید و گفت: ای نکوهیده رای
۷تو را یاوری کرد فرخ سروش
وگر نه زه آورده بودم به گوش
۸نگهبان مرعی بخندید و گفت:
نصیحت ز منعم نباید نهفت
۹نه تدبیر محمود و رای نکوست
که دشمن نداند شهنشه ز دوست
۱۰چنان است در مهتری شرط زیست
که هر کهتری را بدانی که کیست
۱۱مرا بارها در حضر دیدهای
ز خیل و چراگاه پرسیدهای
۱۲کنونت به مهر آمدم پیشباز
نمیدانیم از بداندیش باز
۱۳توانم من، ای نامور شهریار
که اسبی برون آرم از صد هزار
۱۴مرا گلهبانی به عقل است و رای
تو هم گلهٔ خویش باری، بپای
۱۵در آن تخت و ملک از خلل غم بود
که تدبیر شاه از شبان کم بود
۱۶