شبی خوابم اندر بیابان فید
فرو بست پای دویدن به قید
۱شتربانی آمد به هول و ستیز
زمام شتر بر سرم زد که خیز
۲مگر دل نهادی به مردن ز پس
که بر مینخیزی به بانگ جرس؟
۳مرا همچو تو خواب خوش در سر است
ولیکن بیابان به پیش اندر است
۴تو کز خواب نوشین به بانگ رحیل
نخیزی، دگر کی رسی در سبیل
۵فرو کوفت طبل شتر ساروان
به منزل رسید اول کاروان
۶خنک هوشیاران فرخنده بخت
که پیش از دهلزن بسازند رخت
۷به ره خفتگان تا بر آرند سر
نبینند ره رفتگان را اثر
۸سبق برد رهرو که برخاست زود
پس از نقل بیدار بودن چه سود؟
۹یکی در بهاران بیفشانده جو
چه گندم ستاند به وقت درو؟
۱۰کنون باید ای خفته بیدار بود
چو مرگ اندر آرد ز خوابت، چه سود؟
۱۱چو شیبت در آمد به روی شباب
شبت روز شد دیده بر کن ز خواب
۱۲من آن روز بر کندم از عمر امید
که افتادم اندر سیاهی سپید
۱۳دریغا که بگذشت عمر عزیز
بخواهد گذشت این دمی چند نیز
۱۴گذشت آنچه در ناصوابی گذشت
ور این نیز هم در نیابی گذشت
۱۵کنون وقت تخم است اگر پروری
گر امید داری که خرمن بری
۱۶به شهر قیامت مرو تنگدست
که وجهی ندارد به حسرت نشست
۱۷گرت چشم عقل است تدبیر گور
کنون کن که چشمت نخوردهست مور
۱۸به مایه توان ای پسر سود کرد
چه سود افتد آن را که سرمایه خورد؟
۱۹کنون کوش کآب از کمر در گذشت
نه وقتی که سیلابت از سر گذشت
۲۰کنونت که چشم است اشکی ببار
زبان در دهان است عذری بیار
۲۱نه پیوسته باشد روان در بدن
نه همواره گردد زبان در دهن
۲۲کنون بایدت عذر تقصیر گفت
نه چون نفس ناطق ز گفتن بخفت
۲۳ز دانندگان بشنو امروز قول
که فردا نکیرت بپرسد به هول
۲۴غنیمت شمار این گرامی نفس
که بی مرغ قیمت ندارد قفس
۲۵مکن عمر ضایع به افسوس و حیف
که فرصت عزیز است و الوقت سیف
۲۶