جوانا ره طاعت امروز گیر
که فردا جوانی نیاید ز پیر
۱فراغ دلت هست و نیروی تن
چو میدان فراخ است گویی بزن
۲قضا روزگاری ز من در ربود
که هر روزی از وی شبی قدر بود
۳من آن روز را قدر نشناختم
بدانستم اکنون که در باختم
۴چه کوشش کند پیر خر زیر بار؟
تو میرو که بر بادپایی سوار
۵شکسته قدح ور ببندند چست
نیاورد خواهد بهای درست
۶کنون کاوفتادت به غفلت ز دست
طریقی ندارد مگر باز بست
۷که گفتت به جیحون در انداز تن؟
چو افتاد، هم دست و پایی بزن
۸به غفلت بدادی ز دست آب پاک
چه چاره کنون جز تیمم به خاک؟
۹چو از چابکان در دویدن گرو
نبردی، هم افتان و خیزان برو
۱۰گر آن بادپایان برفتند تیز
تو بی دست و پای از نشستن بخیز
۱۱