شنیدم که وقتی سحرگاه عید
ز گرمابه آمد برون بایزید
۱یکی تشت خاکسترش بیخبر
فرو ریختند از سرایی به سر
۲همیگفت شولیده دستار و موی
کف دست شکرانه مالان به روی
۳که ای نفس من در خور آتشم
به خاکستری روی در هم کشم؟
۴بزرگان نکردند در خود نگاه
خدابینی از خویشتن بین مخواه
۵بزرگی به ناموس و گفتار نیست
بلندی به دعوی و پندار نیست
۶تواضع سر رفعت افرازدت
تکبر به خاک اندر اندازدت
۷به گردن فتد سرکش تند خوی
بلندیت باید، بلندی مجوی
۸ز مغرور دنیا ره دین مجوی
خدابینی از خویشتن بین مجوی
۹گرت جاه باید مکن چون خسان
به چشم حقارت نگه در کسان
۱۰گمان کی برد مردم هوشمند
که در سرگرانی است قدر بلند؟
۱۱از این نامورتر محلی مجوی
که خوانند خلقت پسندیده خوی
۱۲نه گر چون تویی بر تو کبر آورد
بزرگش نبینی به چشم خرد؟
۱۳تو نیز ار تکبر کنی همچنان
نمایی، که پیشت تکبر کنان
۱۴چو استادهای بر مقامی بلند
بر افتاده گر هوشمندی مخند
۱۵بسا ایستاده در آمد ز پای
که افتادگانش گرفتند جای
۱۶گرفتم که خود هستی از عیب پاک
تعنت مکن بر من عیبناک
۱۷یکی حلقهٔ کعبه دارد به دست
یکی در خراباتی افتاده مست
۱۸گر آن را بخواند، که نگذاردش؟
ور این را براند، که باز آردش؟
۱۹نه مستظهر است آن به اعمال خویش
نه این را در توبه بستهست پیش
۲۰