یکی خوبخلقِ خَلَقپوش بود
که در مصر یکچند خاموش بود
۱خردمند مردم ز نزدیک و دور
به گِردش چو پروانه جویانِ نور
۲تفکّر شبی با دلِ خویش کرد
که پوشیده زیرِ زبان است مرد
۳اگر همچنین سر به خود دربَرم
چه دانند مردم که دانشوَرم؟
۴سخن گفت و دشمن بدانست و دوست
که در مصر نادانتر از وی هماوست
۵حضورش پریشان شد و کار زشت
سفر کرد و بر طاقِ مسجد نبشت
۶در آیینه گر خویشتن دیدمی
به بیدانشی پرده ندریدمی
۷چنین زشت از آن پرده برداشتم
که خود را نکوروی پنداشتم
۸کمآواز را باشد آوازه تیز
چو گفتی و رونق نماندت گریز
۹تو را خامشی ای خداوندِ هوش
وقار است و نااهل را پردهپوش
۱۰اگر عالِمی هیبتِ خود مبَر
وگر جاهلی پردهٔ خود مدَر
۱۱ضمیرِ دلِ خویش منمای زود
که هر گه که خواهی توانی نمود
۱۲ولیکن چو پیدا شود رازِ مرد
به کوشش نشاید نهان باز کرد
۱۳قلم سِرِّ سلطان چه نیکو نهفت
که تا کارد بر سر نبودش نگفت
۱۴بهایم خموشند و گویا بشر
زبانبسته بهتر که گویا به شر
۱۵چو مردم سخن گفت باید به هوش
وگرنه شدن چون بهایم خموش
۱۶به نطق است و عقل آدمیزاده فاش
چو طوطی سخنگوی نادان مباش
۱۷به نطق آدمی بهتر است از دواب
دواب از تو به گر نگویی صواب
۱۸