شبی کُردی از دردِ پهلو نخفت
طبیبی در آن ناحیت بود و گفت
۱از این دست کاو برگ رَز میخورد
عجب دارم ار شب به پایان بَرَد
۲که در سینه، پیکانِ تیرِ تتار
به از ثقلِ مأکولِ ناسازگار
۳گر افتد به یک لقمه در روده پیچ
همه عمرِ نادان بر آید به هیچ
۴قضا را طبیب اندر آن شب بِمُرد
چهل سال از این رفت و زندهست کُرد
۵