شنیدم که فرماندهی دادگر
قبا داشتی هر دو روی آستر
۱یکی گفتش ای خسرو نیکروز
ز دیبای چینی قبایی بدوز
۲بگفت این قدر ستر و آسایش است
وز این بگذری زیب و آرایش است
۳نه از بهر آن میستانم خراج
که زینت کنم بر خود و تخت و تاج
۴چو همچون زنان حله در تن کنم
به مردی کجا دفع دشمن کنم؟
۵مرا هم ز صد گونه آز و هواست
ولیکن خزینه نه تنها مراست
۶خزاین پر از بهر لشکر بود
نه از بهر آذین و زیور بود
۷سپاهی که خوشدل نباشد ز شاه
ندارد حدود ولایت نگاه
۸چو دشمن خر روستایی برد
ملک باج و دَهیک چرا میخورد؟
۹مخالف خرش برد و سلطان خراج
چه اقبال ماند در آن تخت و تاج؟
۱۰رعیت درخت است اگر پروری
به کام دل دوستان بر خوری
۱۱به بیرحمی از بیخ و بارش مکن
که نادان کند حیف بر خویشتن
۱۲مروت نباشد بر افتاده زور
برد مرغ دون دانه از پیش مور
۱۳کسان بر خورند از جوانی و بخت
که بر زیردستان نگیرند سخت
۱۴اگر زیردستی در آید ز پای
حذر کن ز نالیدنش بر خدای
۱۵چو شاید گرفتن به نرمی دیار
به پیکار خون از مشامی میار
۱۶به مردی که ملک سراسرْ زمین
نیرزد که خونی چکد بر زمین
۱۷شنیدم که جمشید فرخسرشت
به سرچشمهای بر به سنگی نوشت
۱۸بر این چشمه چون ما بسی دم زدند
برفتند چون چشم بر هم زدند
۱۹گرفتیم عالم به مردی و زور
ولیکن نبردیم با خود به گور
۲۰چو بر دشمنی باشدت دسترس
مرنجانْشْ کاو را همین غصه بس
۲۱عدو زنده سرگشته پیرامُنت
به از خون او کشته در گردنت
۲۲