تَکِش با غلامان یکی راز گفت
که این را نباید به کس بازگفت
۱به یک سالش آمد ز دل بر دهان
به یک روز شد منتشر در جهان
۲بفرمود جلّاد را بیدریغ
که بردار سرهای اینان به تیغ
۳یکی زآن میان گفت و زنهار خواست
مکُش بندگان کاین گناه از تو خاست
۴تو اوّل نبستی که سرچشمه بود
چو سیلاب شد پیش بستن چه سود؟
۵تو پیدا مکُن رازِ دل بر کسی
که او خود نگوید برِ هر کسی
۶جواهر به گنجینهداران سپار
ولی راز را خویشتن پاس دار
۷سخن تا نگویی بر او دست هست
چو گفته شود یابد او بر تو دست
۸سخن دیوِ بندی است در چاهِ دل
به بالای کام و زبانش مَهِل
۹توان بازدادن رهِ نرّهدیو
ولی باز نتوان گرفتن به ریو
۱۰تو دانی که چون دیو رفت از قفس
نیاید به لاحولِ کس باز پس
۱۱یکی طفل برگیرد از رخش بند
نیاید به صد رستم اندر کمند
۱۲مگوی آن که گر بر مَلا اوفتد
وجودی از آن در بلا اوفتد
۱۳به دهقانِ نادان چه خوش گفت زن:
به دانش سخن گوی یا دم مزن
۱۴مگوی آنچه طاقت نداری شنود
که جوکِشته گندم نخواهی درود
۱۵چه نیکو زدهست این مَثَل بَرهَمَن
بوَد حرمتِ هر کس از خویشتن
۱۶چو دشنام گویی دعا نشنوی
به جز کِشتهٔ خویشتن نَدرَوی
۱۷مگوی و منه تا توانی قدم
از اندازه بیرون وز اندازه کم
۱۸نباید که بسیار بازی کنی
که مر قیمتِ خویش را بشکنی
۱۹وگر تند باشی بهیکبار و تیز
جهان از تو گیرند راهِ گریز
۲۰نه کوتاهدستی و بیچارگی
نه زجر و تطاول بهیکبارگی
۲۱