ببین تا یک انگشت از چند بند
به صنع الهی به هم در فگند
۱پس آشفتگی باشد و ابلهی
که انگشت بر حرف صنعش نهی
۲تأمل کن از بهر رفتار مرد
که چند استخوان پی زد و وصل کرد
۳که بی گردش کعب و زانو و پای
نشاید قدم بر گرفتن ز جای
۴از آن سجده بر آدمی سخت نیست
که در صلب او مهره یک لخت نیست
۵دو صد مهره بر یکدگر ساختهست
که گل مهرهای چون تو پرداختهست
۶رگت بر تن است ای پسندیده خوی
زمینی در او سیصد و شصت جوی
۷بصر در سر و فکر و رای و تمیز
جوارح به دل، دل به دانش عزیز
۸بهایم به روی اندر افتاده خوار
تو همچون الف بر قدمها سوار
۹نگون کرده ایشان سر از بهر خور
تو آری به عزت خورش پیش سر
۱۰نزیبد تو را با چنین سروری
که سر جز به طاعت فرود آوری
۱۱به انعام خود دانه دادت نه کاه
نکردت چو انعام سر در گیاه
۱۲ولیکن بدین صورت دلپذیر
فرفته مشو، سیرت خوب گیر
۱۳ره راست باید نه بالای راست
که کافر هم از روی صورت چو ماست
۱۴تو را آن که چشم و دهان داد و گوش
اگر عاقلی در خلافش مکوش
۱۵گرفتم که دشمن بکوبی به سنگ
مکن باری از جهل با دوست جنگ
۱۶خردمند طبعان منت شناس
بدوزند نعمت به میخ سپاس
۱۷