ملک زادهای ز اسب ادهم فتاد
به گردن درش مهره بر هم فتاد
۱چو پیلش فرو رفت گردن به تن
نگشتی سرش تا نگشتی بدن
۲پزشکان بماندند حیران در این
مگر فیلسوفی ز یونان زمین
۳سرش باز پیچید و رگ راست شد
وگر وی نبودی زمن خواست شد
۴دگر نوبت آمد به نزدیک شاه
به عین عنایت نکردش نگاه
۵خردمند را سر فرو شد به شرم
شنیدم که میرفت و میگفت نرم
۶اگر دی نپیچیدمی گردنش
نپیچیدی امروز روی از منش
۷فرستاد تخمی به دست رهی
که باید که بر عودسوزش نهی
۸ملک را یکی عطسه آمد ز دود
سر و گردنش همچنان شد که بود
۹به عذر از پی مرد بشتافتند
بجستند بسیار و کم یافتند
۱۰مکن، گردن از شکر منعم مپیچ
که روز پسین سر بر آری به هیچ
۱۱شنیدم که پیری پسر را به خشم
ملامت همی کرد کای شوخ چشم
۱۲تو را تیشه دادم که هیزم شکن
نگفتم که دیوار مسجد بکن
۱۳زبان آمد از بهر شکر و سپاس
به غیبت نگرداندش حق شناس
۱۴گذرگاه قرآن و پند است گوش
به بهتان و باطل شنیدن مکوش
۱۵دو چشم از پی صنع باری نکوست
ز عیب برادر فرو گیر و دوست
۱۶