شب از بهر آسایش توست و روز
مه روشن و مهر گیتیفروز
۱سپهر از برای تو فراش وار
همیگستراند بساط بهار
۲اگر باد و برف است و باران و میغ
وگر رعد چوگان زند برق تیغ
۳همه کارداران فرمانبرند
که تخم تو در خاک میپرورند
۴اگر تشنه مانی، ز سختی مجوش
که سقای ابر آبت آرد به دوش
۵ز خاک آورد رنگ و بوی و طعام
تماشاگه دیده و مغز و کام
۶عسل دادت از نحل و من از هوا
رطب دادت از نخل و نخل از نوی
۷همه نخلبندان بخایند دست
ز حیرت که نخلی چنین کس نبست!
۸خور و ماه و پروین برای تواند
قنادیلِ سقف سرای تواند
۹ز خارت گل آورد و از نافه مشک
زر از کان و برگ ِ تر از چوب خشک
۱۰به دست خودت چشم و ابرو نگاشت
که محرم به اغیار نتوان گذاشت
۱۱توانا که او نازنین پرورد
به الوان نعمت چنین پرورد
۱۲به جان گفت باید نفس بر نفس
که شکرش نه کار زبان است و بس
۱۳خدایا دلم خون شد و دیده ریش
که میبینم انعامت از گفت بیش
۱۴نگویم دد و دام و مور و سمک
که فوج ملائک بر اوج فلک
۱۵هنوزت سپاس اندکی گفتهاند
ز بیوَر هزاران یکی گفتهاند
۱۶برو سعدیا دست و دفتر بشوی
به راهی که پایان ندارد مپوی
۱۷