شنیدم که بر لحن خنیاگری
به رقص اندر آمد پری پیکری
۱ز دلهای شوریده پیرامنش
گرفت آتش شمع در دامنش
۲پراکنده خاطر شد و خشمناک
یکی گفتش از دوستداران، چه باک؟
۳تو را آتش ای دوست دامن بسوخت
مرا خود به یک بار خرمن بسوخت
۴اگر یاری از خویشتن دم مزن
که شرک است با یار و با خویشتن
۵چنین دارم از پیر داننده یاد
که شوریدهای سر به صحرا نهاد
۶پدر در فراقش نخورد و نخفت
پسر را ملامت بکردند و گفت
۷از انگه که یارم کس خویش خواند
دگر با کسم آشنایی نماند
۸به حقش که تا حق جمالم نمود
دگر هر چه دیدم خیالم نمود
۹نشد گم که روی از خلایق بتافت
که گم کرده خویش را باز یافت
۱۰پراکندگانند زیر فلک
که هم دد توان خواندشان هم ملک
۱۱ز یاد مِلک چون مَلک نارمند
شب و روز چون دد ز مردم رمند
۱۲قوی بازوانند کوتاه دست
خردمند شیدا و هشیار مست
۱۳گه آسوده در گوشهای خرقه دوز
گه آشفته در مجلسی خرقه سوز
۱۴نه سودای خودشان، نه پروای کس
نه در کنج توحیدشان جای کس
۱۵پریشیده عقل و پراکنده هوش
ز قول نصیحتگر آکنده گوش
۱۶به دریا نخواهد شدن بط غریق
سمندر چه داند عذاب حریق؟
۱۷تهیدست مردان پر حوصله
بیابان نوردان پی قافله
۱۸عزیزان پوشیده از چشم خلق
نه زنار داران پوشیده دلق
۱۹ندارند چشم از خلایق پسند
که ایشان پسندیده حق بسند
۲۰پر از میوه و سایهور چون رزند
نه چون ما سیهکار و ازرق بزند
۲۱به خود سر فرو برده همچون صدف
نه مانند دریا بر آورده کف
۲۲نه مردم همین استخوانند و پوست
نه هر صورتی جان معنی در اوست
۲۳نه سلطان خریدار هر بندهای است
نه در زیر هر ژندهای زندهای است
۲۴اگر ژاله هر قطرهای در شدی
چو خرمهره بازار از او پر شدی
۲۵چو غازی به خود بر نبندند پای
که محکم رود پای چوبین ز جای
۲۶حریفان خلوتسرای الست
به یک جرعه تا نفخهٔ صور مست
۲۷به تیغ از غرض بر نگیرند چنگ
که پرهیز و عشق آبگینهست و سنگ
۲۸