شنیدم که وقتی گدازادهای
نظر داشت با پادشازادهای
۱همیرفت و میپخت سودای خام
خیالش فرو برده دندان به کام
۲ز میدانش خالی نبودی چو میل
همه وقت پهلوی اسبش چو پیل
۳دلش خون شد و راز در دل بماند
ولی پایش از گریه در گل بماند
۴رقیبان خبر یافتندش ز درد
دگرباره گفتندش اینجا مگرد
۵دمی رفت و یاد آمدش روی دوست
دگر خیمه زد بر سر کوی دوست
۶غلامی شکستش سر و دست و پای
که «باری نگفتیمت ایدر مپای»
۷دگر رفت و صبر و قرارش نبود
شکیبایی از روی یارش نبود
۸مگسوارش از پیش شکر به جور
براندندی و بازگشتی بهفور
۹کسی گفتش ای شوخ دیوانهرنگ
عجب صبر داری تو بر چوب و سنگ!
۱۰بگفت این جفا بر من از دست اوست
نه شرطیست نالیدن از دست دوست
۱۱من اینک دم دوستی میزنم
گر او دوست دارد وگر دشمنم
۱۲ز من صبر بی او توقع مدار
که با او هم امکان ندارد قرار
۱۳نه نیروی صبرم، نه جای ستیز
نه امکانِ بودن، نه پای گریز
۱۴مگو زین در بارگه سر بتاب
وگر سر چو میخم نهد در طناب
۱۵نه پروانه جان داده در پای دوست
به از زنده در کنج تاریک اوست؟
۱۶بگفت ار خوری زخم چوگان اوی؟
بگفتا به پایش در افتم چو گوی
۱۷بگفتا سرت گر ببرد به تیغ؟
بگفت این قدر نبود از وی دریغ
۱۸مرا خود ز سر نیست چندان خبر
که تاج است بر تارکم یا تبر
۱۹مکن با من ناشکیبا عتیب
که در عشق صورت نبندد شکیب
۲۰چو یعقوبم ار دیده گردد سپید
نبُرّم ز دیدار یوسف امید
۲۱یکی را که سر خوش بود با یکی
نیازارد از وی به هر اندکی
۲۲رکابش ببوسید روزی جوان
برآشفت و برتافت از وی عنان
۲۳بخندید و گفتا «عنان برمپیچ
که سلطان عنان برنپیچد ز هیچ
۲۴مرا با وجود تو هستی نماند
به یاد توام خودپرستی نماند
۲۵گرم جرم بینی مکن عیب من
تویی سر بر آورده از جیب من
۲۶بدان زَهره دستت زدم در رکاب
که خود را نیاوردم اندر حساب
۲۷کشیدم قلم در سر نام خویش
نهادم قدم بر سر کام خویش
۲۸مرا خود کُشد تیر آن چشم مست
چه حاجت که آری به شمشیر دست؟
۲۹تو آتش به نی در زن و در گذر
که نه خشک در بیشه مانَد نه تر»
۳۰