چو عشقی که بنیاد آن بر هواست
چنین فتنهانگیز و فرمانرواست،
۱عجب داری از سالکان طریق
که باشند در بحر معنی غریق؟
۲به سودای جانان به جان مشتغل
به ذکر حبیب از جهان مشتغل
۳به یاد حق از خلق بگریخته
چنان مست ساقی که می ریخته
۴نشاید به دارو دوا کردشان
که کس مطلع نیست بر دردشان
۵الست از ازل همچنانشان به گوش
به فریاد قالوا بلی در خروش
۶گروهی عمل دار عزلت نشین
قدمهای خاکی، دم آتشین
۷به یک نعره کوهی ز جا بر کنند
به یک ناله شهری به هم بر زنند
۸چو بادند پنهان و چالاک پوی
چو سنگند خاموش و تسبیح گوی
۹سحرها بگریند چندان که آب
فرو شوید از دیدهشان کحل خواب
۱۰فرس کشته از بس که شب راندهاند
سحرگه خروشان که واماندهاند
۱۱شب و روز در بحر سودا و سوز
ندانند ز آشفتگی شب ز روز
۱۲چنان فتنه بر حسن صورتنگار
که با حسن صورت ندارند کار
۱۳ندادند صاحبدلان دل به پوست
وگر ابلهی داد، بیمغز اوست
۱۴می صرف وحدت کسی نوش کرد
که دنیا و عقبی فراموش کرد
۱۵