تو را عشقِ همچون خودی ز آب و گل
رباید همی صبر و آرام دل
۱به بیداریش فتنه بر خَد و خال
به خواب اندرش پای بند خیال
۲به صدقش چنان سر نهی در قدم
که بینی جهان با وجودش عدم
۳چو در چشم شاهد نیاید زرت
زر و خاک یکسان نماید برت
۴دگر با کست بر نیاید نفس
که با او نماند دگر، جایِ کس
۵تو گویی به چشم اندرش منزل است
وگر دیده بر هم نهی، در دل است
۶نه اندیشه از کس که رسوا شوی
نه قوت که یک دم شکیبا شوی
۷گرت جان بخواهد، به لب بر نهی
ورت تیغ بر سر نهد، سر نهی
۸