مرا حاجیی شانهٔ عاج داد
که رحمت بر اخلاق حجاج باد
۱شنیدم که باری سگم خوانده بود
که از من به نوعی دلش مانده بود
۲بینداختم شانه کاین استخوان
نمیبایدم دیگرم سگ مخوان
۳مپندار چون سرکهٔ خود خورم
که جور خداوند حلوا برم
۴قناعت کن ای نفس بر اندکی
که سلطان و درویش بینی یکی
۵چرا پیش خسرو به خواهش روی
چو یک سو نهادی طمع، خسروی
۶وگر خود پرستی شکم طبله کن
در خانهٔ این و آن قبله کن
۷