خدا را ندانست و طاعت نکرد
که بر بخت و روزی قناعت نکرد
۱قناعت توانگر کند مرد را
خبر کن حریص جهانگرد را
۲سکونی به دست آور ای بی ثبات
که بر سنگ گردان نروید نبات
۳مپرور تن ار مرد رای و هشی
که او را چو میپروری میکشی
۴خردمند مردم هنر پرورند
که تن پروران از هنر لاغرند
۵کسی سیرت آدمی گوش کرد
که اول سگ نفس خاموش کرد
۶خور و خواب تنها طریق دد است
بر این بودن آیین نابخرد است
۷خنک نیکبختی که در گوشهای
به دست آرد از معرفت توشهای
۸بر آنان که شد سر حق آشکار
نکردند باطل بر او اختیار
۹ولیکن چو ظلمت نداند ز نور
چه دیدار دیوش چه رخسار حور
۱۰تو خود را از آن در چه انداختی
که چه را ز ره باز نشناختی
۱۱بر اوج فلک چون پرد جره باز
که در شهپرش بستهای سنگ آز؟
۱۲گرش دامن از چنگ شهوت رها
کنی، رفت تا سدرةالمنتهی
۱۳به کم کردن از عادت خویش خورد
توان خویشتن را ملک خوی کرد
۱۴کجا سیر وحشی رسد در ملک
نشاید پرید از ثری بر فلک
۱۵نخست آدمی سیرتی پیشه کن
پس آن گه ملک خویی اندیشه کن
۱۶تو بر کرهٔ توسنی بر کمر
نگر تا نپیچد ز حکم تو سر
۱۷که گر پالهنگ از کفت در گسیخت
تن خویشتن کشت و خون تو ریخت
۱۸به اندازه خور زاد اگر مردمی
چنین پر شکم، آدمی یا خمی؟
۱۹درون جای قوت است و ذکر و نفس
تو پنداری از بهر نان است و بس
۲۰کجا ذکر گنجد در انبان آز؟
به سختی نفس میکند پا دراز
۲۱ندارند تن پروران آگهی
که پر معده باشد ز حکمت تهی
۲۲دو چشم و شکم پر نگردد به هیچ
تهی بهتر این رودهٔ پیچ پیچ
۲۳چو دوزخ که سیرش کنند از وقید
دگر بانگ دارد که هل من مزید؟
۲۴همی میردت عیسی از لاغری
تو در بند آنی که خر پروری
۲۵به دین، ای فرومایه، دنیا مخر
تو خر را به انجیل عیسی مخر
۲۶مگر مینبینی که دد را و دام
نینداخت جز حرص خوردن به دام؟
۲۷پلنگی که گردن کشد بر وحوش
به دام افتد از بهر خوردن چو موش
۲۸چو موش آن که نان و پنیرش خوری
به دامش در افتی و تیرش خوری
۲۹