نفس مینیارم زد از شکر دوست
که شکری ندانم که در خورد اوست
۱عطایی است هر موی از او بر تنم
چگونه به هر موی شکری کنم؟
۲ستایش خداوندِ بخشنده را
که موجود کرد از عدم بنده را
۳که را قوت وصف احسان اوست؟
که اوصاف مستغرق شأن اوست
۴بدیعی که شخص آفریند ز گل
روان و خرد بخشد و هوش و دل
۵ز پشت پدر تا به پایان شیب
نگر تا چه تشریف دادت ز غیب
۶چو پاک آفریدت بهُش باش و پاک
که ننگ است ناپاک رفتن به خاک
۷پیاپی بیفشان از آیینه گَرد
که مصقل نگیرد چو زنگار خورد
۸نه در ابتدا بودی آب منی؟
اگر مردی از سر به در کن منی
۹چو روزی به سعی آوری سوی خویش
مکن تکیه بر زور بازوی خویش
۱۰چرا حق نمیبینی ای خودپرست
که بازو به گردش درآورد و دست؟
۱۱چو آید به کوشیدنت خیر پیش
به توفیقِ حقْ دان نه از سعی خویش
۱۲به سرپنجگی کس نبردهست گوی
سپاس خداوندِ توفیقْ گوی
۱۳تو قائم به خود نیستی یک قدم
ز غیبت مدد میرسد دم به دم
۱۴نه طفل زبان بسته بودی ز لاف؟
همی روزی آمد به جوفش ز ناف
۱۵چو نافش بریدند و روزی گسست
به پستان مادر در آویخت دست
۱۶غریبی که رنج آردش دهر پیش
به دارو دهند آبش از شهر خویش
۱۷پس او در شکم پرورش یافتهست
ز انبوب معده خورش یافتهست
۱۸دو پستان که امروز دلخواه اوست
دو چشمه هم از پرورشگاه اوست
۱۹کنار و بر مادر دلپذیر
بهشت است و پستان در او جوی شیر
۲۰درختی است بالای جان پرورش
ولد میوهٔ نازنین بر برش
۲۱نه رگهای پستان درون دل است؟
پس ار بنگری شیر خون دل است
۲۲به خونش فرو برده دندان چو نیش
سرشته در او مهر خونخوار خویش
۲۳چو بازو قوی کرد و دندان ستبر
براندایدش دایه پستان به صبر
۲۴چنان صبرش از شیر خامش کند
که پستان شیرین فرامش کند
۲۵تو نیز ای که در توبهای طفل راه
به صبرت فراموش گردد گناه
۲۶