شبی زیت فکرت همی سوختم
چراغ بلاغت می افروختم
۱پراکنده گویی حدیثم شنید
جز احسنت گفتن طریقی ندید
۲هم از خبث نوعی در آن درج کرد
که ناچار فریاد خیزد ز درد
۳که فکرش بلیغ است و رایش بلند
در این شیوهٔ زهد و طامات و پند
۴نه در خشت و کوپال و گرز گران
که این شیوه ختم است بر دیگران
۵نداند که ما را سر جنگ نیست
وگر نه مجال سخن تنگ نیست
۶توانم که تیغ زبان بر کشم
جهانی سخن را قلم در کشم
۷بیا تا در این شیوه چالش کنیم
سر خصم را سنگ، بالش کنیم
۸سعادت به بخشایش داورست
نه در چنگ و بازوی زور آورست
۹چو دولت نبخشد سپهر بلند
نیاید به مردانگی در کمند
۱۰نه سختی رسید از ضعیفی به مور
نه شیران به سرپنجه خوردند و زور
۱۱چو نتوان بر افلاک دست آختن
ضروری است با گردشش ساختن
۱۲گرت زندگانی نبشتهست دیر
نه مارت گزاید نه شمشیر و شیر
۱۳وگر در حیاتت نماندهست بهر
چنانت کشد نوشدارو که زهر
۱۴نه رستم چو پایان روزی بخورد
شغاد از نهادش برآورد گرد؟
۱۵