سخن در صلاح است و تدبیر و خوی
نه در اسب و میدان و چوگان و گوی
۱تو با دشمنِ نفس همخانهای
چه در بند پیکارِ بیگانهای؟
۲عنانبازپیچانِ نفس از حرام
به مردی ز رستم گذشتند و سام
۳تو خود را چو کودک ادب کن به چوب
به گرزِ گران مغزِ مردم مکوب
۴وجودِ تو شهری است پر نیک و بد
تو سلطان و دستورِ دانا خرد
۵رضا و ورع: نیکنامان حُر
هوی و هوس: رهزن و کیسهبُر
۶چو سلطان عنایت کند با بدان
کجا ماند آسایشِ بخردان؟
۷تو را شهوت و حرص و کین و حسد
چو خون در رگانند و جان در جسد
۸هوی و هوس را نماند ستیز
چو بینند سر پنجهٔ عقل تیز
۹رئیسی که دشمن سیاست نکرد
هم از دستِ دشمن ریاست نکرد
۱۰نخواهم در این نوع گفتن بسی
که حرفی بس ار کار بندد کسی
۱۱