اگر پای در دامن آری چو کوه
سرت ز آسمان بگذرد در شکوه
۱زبان درکش ای مردِ بسیاردان
که فردا قلم نیست بر بیزبان
۲صدفوار گوهرشناسانِ راز
دهان جز به لؤلؤ نکردند باز
۳فراوانسخن باشد آکندهگوش
نصیحت نگیرد مگر در خموش
۴چو خواهی که گویی نفس بر نفس
حلاوت نیابی ز گفتارِ کس
۵نباید سخن گفت ناساخته
نشاید بریدن نینداخته
۶تأمّلکنان در خطا و صواب
به از ژاژخایانِ حاضرجواب
۷کمال است در نفسِ انسان سخُن
تو خود را به گفتار ناقص مکُن
۸کمآواز هرگز نبینی خجل
جوی مشک بهتر که یک توده گل
۹حذر کن ز نادانِ دهمَردهگوی
چو دانا یکی گوی و پرورده گوی
۱۰صد انداختی تیر و هر صد خطاست
اگر هوشمندی یک انداز و راست
۱۱چرا گوید آن چیز در خفیه مرد
که گر فاش گردد شود رویزرد؟
۱۲مکن پیشِ دیوار غیبت بسی
بود کز پسش گوش دارد کسی
۱۳درونِ دلت شهربند است راز
نگر تا نبیند درِ شهر باز
۱۴از آن مردِ دانا دهاندوختهاست
که بیند که شمع از زبان سوختهاست
۱۵