شبی در جوانی و طیب نعم
جوانان نشستیم چندی بهم
۱چو بلبل، سرایان چو گل تازه روی
ز شوخی در افکنده غلغل به کوی
۲جهاندیده پیری ز ما بر کنار
ز دور فلک لیل مویش نهار
۳چو فندق دهان از سخن بسته بود
نه چون ما لب از خنده چون پسته بود
۴جوانی فرا رفت کای پیرمرد
چه در کنج حسرت نشینی به درد؟
۵یکی سر برآر از گریبان غم
به آرام دل با جوانان بچم
۶برآورد سر سالخورد از نهفت
جوابش نگر تا چه پیرانه گفت
۷چو باد صبا بر گلستان وزد
چمیدن درخت جوان را سزد
۸چمد تا جوان است و سرسبز خوید
شکسته شود چون به زردی رسید
۹بهاران که بید آورد بید مشک
بریزد درخت گشن برگ خشک
۱۰نزیبد مرا با جوانان چمید
که بر عارضم صبح پیری دمید
۱۱به قید اندرم جره بازی که بود
دمادم سر رشته خواهد ربود
۱۲شما راست نوبت بر این خوان نشست
که ما از تنعم بشستیم دست
۱۳چو بر سر نشست از بزرگی غبار
دگر چشم عیش جوانی مدار
۱۴مرا برف باریده بر پر زاغ
نشاید چو بلبل تماشای باغ
۱۵کند جلوه طاووس صاحب جمال
چه میخواهی از باز برکنده بال؟
۱۶مرا غله تنگ اندر آمد درو
شما را کنون میدمد سبزه نو
۱۷گلستان ما را طراوت گذشت
که گل دسته بندد چو پژمرده گشت؟
۱۸مرا تکیه جان پدر بر عصاست
دگر تکیه بر زندگانی خطاست
۱۹مسلم جوان راست بر پای جست
که پیران برند استعانت به دست
۲۰گل سرخ رویم نگر زر ناب
فرو رفت، چون زرد شد آفتاب
۲۱هوس پختن از کودک ناتمام
چنان زشت نبود که از پیر خام
۲۲مرا میبباید چو طفلان گریست
ز شرم گناهان، نه طفلانه زیست
۲۳نکو گفت لقمان که نازیستن
به از سالها بر خطا زیستن
۲۴هم از بامدادان در کلبه بست
به از سود و سرمایه دادن ز دست
۲۵جوان تا رساند سیاهی به نور
برد پیر مسکین سپیدی به گور
۲۶