کهنسالی آمد به نزد طبیب
ز نالیدنش تا به مردن قریب
۱که دستم به رگ بر نه، ای نیک رای
که پایم همی بر نیاید ز جای
۲بدین ماند این قامت خفتهام
که گویی به گل در فرو رفتهام
۳برو، گفت دست از جهان در گسل
که پایت قیامت برآید ز گل
۴نشاط جوانی ز پیران مجوی
که آب روان باز ناید به جوی
۵اگر در جوانی زدی دست و پای
در ایّام پیری بِهُش باش و رای
۶چو دوران عمر از چهل درگذشت
مزن دست و پا کآبت از سر گذشت
۷نشاط از من آن گه رمیدن گرفت
که شامم سپیده دمیدن گرفت
۸بباید هوس کردن از سر به در
که دور هوسبازی آمد به سر
۹به سبزه کجا تازه گردد دلم
که سبزه بخواهد دمید از گلم؟
۱۰تفرجکنان در هوا و هوس
گذشتیم بر خاک بسیار کس
۱۱کسانی که دیگر به غیب اندرند
بیایند و بر خاک ما بگذرند
۱۲دریغا که فصل جوانی برفت
به لهو و لعب زندگانی برفت
۱۳دریغا چنان روحپرور زمان
که بگذشت بر ما چو برق یمان
۱۴ز سودای آن پوشم و این خورم
نپرداختم تا غم دین خورم
۱۵دریغا که مشغول باطل شدیم
ز حق دور ماندیم و غافل شدیم
۱۶چه خوش گفت با کودک آموزگار
که: کاری نکردیم و شد روزگار
۱۷