جوانی خردمندِ پاکیزهبوم
ز دریا بر آمد به دربندِ روم
۱در او فضل دیدند و فقر و تمیز
نهادند رختش به جایی عزیز
۲سرِ صالحان گفت روزی به مرد
که خاشاک مسجد بیفشان و گرد
۳همان کاین سخن مرد رهرو شنید
برون رفت و بازش کس آنجا ندید
۴بر آن حمل کردند یاران و پیر
که پروای خدمت نبودش فقیر
۵دگر روز خادم گرفتش به راه
که «ناخوب کردی به رایِ تباه
۶ندانستی ای کودکِ خودپسند؟
که مردان ز خدمت به جایی رسند؟»
۷گرستن گرفت از سر صدق و سوز
که «ای یار جانپرورِ دلفروز
۸نه گَرد اندر آن بُقعه دیدم، نه خاک
من آلوده بودم در آن جای پاک
۹گرفتم قدم لاجرم باز پس
که پاکیزه به مسجد از خاک و خس»
۱۰طریقت جز این نیست درویش را
که افکنده دارد تنِ خویش را
۱۱بلندیت باید، تواضع گزین
که آن بام را نیست سُلَّم جز این
۱۲