مُغی در به روی از جهان بستهبود
بتی را به خدمت میان بستهبود
۱پس از چندسال آن نکوهیدهکیش
قضا حالتی صعبش آورد پیش
۲به پای بت اندر به امّید خیر
بغلتید بیچاره بر خاک دِیر
۳که درماندهام، دست گیر ای صنم!
به جان آمدم، رحمکن بر تنم
۴بزارید در خدمتش بارها
که هیچش بهسامان نشد کارها
۵بتی چون برآرد مهمّات کس
که نتْوانْد از خود براندن مگس؟
۶برآشفت کای پایبند ضَلال
به باطل پرستیدمت چندسال
۷مهمّی که درپیشدارم، برآر
و گر نه، بخواهم ز پروردگار
۸هنوز از بت، آلوده رویش به خاک
که کامش برآورد یزدان پاک
۹حقایق شناسی در این خیرهشد
سر وقت صافی بر او تیرهشد
۱۰که سرگشتهای دون یزدانپرست
هنوزش سر از خمر بتخانه مست
۱۱دل از کفر و دست از خیانت نشسُت
خدایش برآورد کامی که جُست
۱۲فرو رفت خاطر در اینمشکلش
که پیغامی آمد به گوش دلش
۱۳که پیش صنم پیر ناقصعَقول
بسی گفت و قولش نیامد قبول
۱۴گر از درگه ما شود نیز رد
پس آنگه چه فرق از صنم تا صمد؟
۱۵دل اندر صمد باید ای دوست بست
که عاجزتر اند از صنم، هر که هست
۱۶مُحال است اگر سر بر این در نَهی
که باز آیدت دست حاجت تَهی
۱۷خدایا مقصّر به کار آمدیم
تهیدست و امّیدوار آمدیم
۱۸