سیه چَردهای را کسی زشت خواند
جوابی بگفتش که حیران بماند
۱نه من صورت خویش خود کردهام
که عیبم شماری که بد کردهام
۲تو را با من ار زشت رویم، چه کار؟
نه آخر منم زشت و زیبانگار
۳از آنم که بر سر نبشتی ز پیش
نه کمکردم ای بندهپرور، نه بیش
۴تو دانایی آخِر که قادر نِیَم
توانای مطلق تویی، من کیم؟
۵گرم ره نمایی، رسیدم به خیر
وگر گم کنی، باز ماندم ز سِیر
۶جهانآفرین گر نه یاری کند،
کجا بنده پرهیزکاری کند؟
۷چه خوش گفت درویش کوتاهدست
که شب توبهکرد و سحرگه شکست
۸گر او توبه بخشد، بماند درست
که پیمان ما بی ثباتاست و سست
۹به حقّت که چشمم ز باطل بدوز
به نورت که فردا به نارم مسوز
۱۰ز مسکینیَم روی در خاک رفت
غبار گناهم بر افلاک رفت
۱۱تو یکنوبت ای ابر رحمت، ببار
که در پیش باران، نپاید غبار
۱۲ز جُرمم در اینمملکت، جاه نیست
ولیکن به ملکی دگر راه نیست
۱۳تو دانی ضمیر زبانبستگان
تو مرهم نهی بر دل خستگان
۱۴