پدرمرده را سایه بر سر فکن
غبارش بیفشان و خارش بکن
۱ندانی چه بودش فرو مانده سخت؟
بود تازه بی بیخ هرگز درخت؟
۲چو بینی یتیمی سر افکنده پیش
مده بوسه بر روی فرزند خویش
۳یتیم ار بگرید که نازش خرد؟
وگر خشم گیرد که بارش برد؟
۴الا تا نگرید که عرش عظیم
بلرزد همی چون بگرید یتیم
۵به رحمت بکن آبش از دیده پاک
به شفقت بیفشانش از چهره خاک
۶اگر سایه خود برفت از سرش
تو در سایه خویشتن پرورش
۷من آنگه سر تاجور داشتم
که سر بر کنار پدر داشتم
۸اگر بر وجودم نشستی مگس
پریشان شدی خاطر چند کس
۹کنون دشمنان گر برندم اسیر
نباشد کس از دوستانم نصیر
۱۰مرا باشد از درد طفلان خبر
که در طفلی از سر برفتم پدر
۱۱یکی خار پای یتیمی بکند
به خواب اندرش دید صدر خجند
۱۲همی گفت و در روضهها میچمید
کز آن خار بر من چه گلها دمید
۱۳مشو تا توانی ز رحمت بری
که رحمت برندت چو رحمت بری
۱۴چو انعام کردی مشو خودپرست
که من سرورم دیگران زیردست
۱۵اگر تیغ دورانش انداختهست
نه شمشیر دوران هنوز آختهست؟
۱۶چو بینی دعاگوی دولت هزار
خداوند را شکر نعمت گزار
۱۷که چشم از تو دارند مردم بسی
نه تو چشم داری به دست کسی
۱۸«کرم» خواندهام سیرت سروران
غلط گفتم، اخلاق پیغمبران
۱۹