شنیدم که یک هفته ابنالسبیل
نیامد به مهمانسرای خلیل
۱ز فرخنده خویی نخوردی بگاه
مگر بینوایی در آید ز راه
۲برون رفت و هر جانبی بنگرید
بر اطراف وادی نگه کرد و دید
۳به تنها یکی در بیابان چو بید
سر و مویش از گرد پیری سپید
۴به دلداریش مرحبایی بگفت
به رسم کریمان صلایی بگفت
۵که ای چشمهای مرا مردمک
یکی مردمی کن به نان و نمک
۶نعم گفت و برجست و برداشت گام
که دانست خلقش، علیهالسلام
۷رقیبان مهمانسرای خلیل
به عزت نشاندند پیر ذلیل
۸بفرمود و ترتیب کردند خوان
نشستند بر هر طرف همگنان
۹چو بسم الله آغاز کردند جمع
نیامد ز پیرش حدیثی به سمع
۱۰چنین گفتش: ای پیر دیرینه روز
چو پیران نمیبینمت صدق و سوز
۱۱نه شرط است وقتی که روزی خوری
که نام خداوند روزی بری؟
۱۲بگفتا نگیرم طریقی به دست
که نشنیدم از پیر آذرپرست
۱۳بدانست پیغمبر نیک فال
که گبر است پیر تبه بوده حال
۱۴به خواری براندش چو بیگانه دید
که منکر بود پیش پاکان پلید
۱۵سروش آمد از کردگار جلیل
به هیبت ملامت کنان کای خلیل
۱۶منش داده صد سال روزی و جان
تو را نفرت آمد از او یک زمان
۱۷گر او میبرد پیش آتش سجود
تو وا پس چرا میبری دست جود؟
۱۸