جوانی سر از رای مادر بتافت
دل دردمندش به آذر بتافت
۱چو بیچاره شد پیشش آورد مهد
که ای سست مهر فراموش عهد
۲نه گریان و درمانده بودی و خرد
که شبها ز دست تو خوابم نبرد؟
۳نه در مهد نیروی حالت نبود
مگس راندن از خود مجالت نبود؟
۴تو آنی کز آن یک مگس رنجهای
که امروز سالار و سرپنجهای
۵به حالی شوی باز در قعر گور
که نتوانی از خویشتن دفع مور
۶دگر دیده چون برفروزد چراغ
چو کرم لحد خورد پیه دماغ؟
۷چو پوشیده چشمی ببینی که راه
نداند همی وقت رفتن ز چاه
۸تو گر شکر کردی که با دیدهای
وگر نه تو هم چشم پوشیدهای
۹معلم نیاموختت فهم و رای
سرشت این صفت در نهادت خدای
۱۰گرت منع کردی دل حق نیوش
حقت عین باطل نبودی به گوش
۱۱